به یاد پدر
- مرگ چیه بابا؟
- نمیدونم. یعنی دقیق نمیدونم پسرم. فقط میدونم یهو همه چیز تموم میشه. تو زندگی خیلی وختا هست که یه سری چیزا تموم میشه. اما مرگ فرق داره. اگه بمیری واقعاً «همه چیز» تموم میشه. شاید خوبی و خوشی و زیبایی و شادی تموم شه، اما درد و رنج و غصه و ناراحتی هم تموم میشه. راستش اینکه همه چی باهم تموم میشه یه کم دلت رو خنک میکنه. تمام زندگیت سعی کردی برسی به یه نقطه که واقعاً هیچی برات مهم نباشه. زخم زبونها، آزاردادنها، خیانتها، دروغ گفتنها، پشت هم زدنها، ولی نمیتونستی. نمیشه که آدم فکر نکنه به روزای تلخی که بهش گذشته. اینکه نمره چشمت هی داره بالاتر میره و دوباره این میگرن یا آسم کوفتی اومد سراغت و برای صدمین بار وعده مصرف داروهاتو فراموش کردی. اینکه هر کار میکنی بازم بدهییات تموم نمیشه و به نقطه امن نمیرسی. سر کارم دیر شد، صاب کار عوضیم عصبانی شد، غذام سوخت، حوصلهام سر رفت، درسم و نخوندم، مسواک کوفتیمو نزدم... اینکه یادت رفته بهش زنگ بزنی و اون چقدر دلش شکسته. اینکه بهش قول داده بودی دیگه دلش و نشکونی و نتونستی. اینکه میدونی دوسش داری ولی نمیتونی زخم زبوناشو تحمل کنی. اینکه تا زنگ نمیزنه نگران میشی. و وای از نگرانی! نگرانی رو یادم رفت. بچهام، آیندهاش، آیندهام، آیندهمون. زنم، شوهرم، پدرم، مادرم، برادر و خواهرم، فامیلام، هموطنهام... ایرانم، سرنوشت مملکت زجرکشیده و یتیمم...
ولی یهو میرسی به یه نقطه که مثل یه خط صاف از وسط زندگیت رد میشه و یه کار هم بیشتر نمیکنه. جلوی فکر کردنت رو میگیره. با کشتنت! جونتو میگیره، ولی عوضش آرامشی بهت میده که دیگه هیچی واقعاً برات مهم نیست. حتی خودت. میندازنت زیر خاک و برات مهم نیست. فحشت میدن و برات مهم نیست. گریه میکنن برات و مهم نیست. غیبتتو میکنن و مسخرت میکنن، مهم نیست. تو دیگه فکر نمیکنی و نیستی و به تخمت هم نیست که اصلاً چرا باید همه این چیزها بعد تو هم باشه.
فقط یه سوال حتی بعد مرگ هم بالای قبرت مثل یه تابلو بیرون میزنه: اون الان کجاست؟
بگذریم...
مرگ چیز عجیبییه پسرم.
مرگ زیباست.
س.ستایش
یکِ آبانِ تا ابد در خون
به شمارش روزها، چهل روز از رفتنِ پدر
سروش ستایش