سِر چارلز اسپنسر چاپلین یا چارلی چاپلین (۱۸۸۹-۱۹۷۷) انسان بزرگی بود. میخواهد صهیونیست باشد یا نباشد (هرچند این یک انگ است و او هرگز صهیونیست نبوده). میخواهد بعضی افکار و عقایدش با من مطابق نباشد. خب نباشد. این چیزی از شخصیت والای او کم نمیکند. از معدود کسانی است که همیشه یک پوسترش بر دیوار اتاقم هست و چهره و نگاهش برایم الهام بخش بوده.
یاد گرفتم انسانها و هنرشان را بدون مرزبندیهای قومی و عاری از تعصّبات سیاسی و عقیدتی نگاه کنم. مگر فلسفهی هایدگر که ارتباط نزدیکی با سیستم نازیسم هیتلری و فاشیسم موسولینی داشت، به دلیل روابط سخیفش فراموش شد؟! هایدگر رفت اما فلسفهی او ماند و هنوز هم طرفداران بسیاری _مثل خود من_ دارد. این یک جهان بینی کلی است. اگر چاپلین و اسپیلبرگ و ... بسیجی و حزباللهی بودند هم وضع به همین منوال بود. اینکه در هر صورت حق و حقیقت را قربانی امیال سیاسی و اعتقادی خودمان نکنیم، نشان از ریشههای شخصیتیِ ما دارد. چمران، آوینی، حاتمیکیا و... از کسانی هستند که بعضِ ویژگیهای بارز شخصیتیشان آنها و دیدگاههایشان را متمایز میکند. دوست و دشمن به آیتالله بهجت احترام میگذاشت، زیرا او را کسی میدید که حرف و عملش یکیاست. در کل میخواهم بگویم هرگز حقیقت را حتا اگر نزد دشمنتان بود، کتمان نکنید.
همه را گفتم که به این مونولوگِ بلندِ جاودانهیِ چاپلین در فیلم دیکتاتور بزرگ (۱۹۴۰) که من آن را خطابهی انقلابِ شعورِ انسانی در برابر جهل و غفلت و تعصّب مینامم، برسم...
(... من متأسفم. ولی من نمیخواهم یک امپراطور باشم. این به من مربوط نمیباشد. من نمیخواهم فرمانده یا غاصب هیچکس باشم. من باید در صورت امکان دوستدار کمک به همگان باشم. یهودی، غیر یهودی، سیاه، سفید. ما همگی خواستار کمک به یکدیگر هستیم. انسانها خواستار و دوستدار این امر میباشند. ما انسانها خواستار زندگی سرشار از خوشبختی در کنار هم هستیم، نه زندگی توأم با بدبختی. ما انسانها خواهان تنفر و انزجار و تحقیر یکدیگر نیستیم. در این جان جا برای همگان وجود دارد. و جهان از قابلیت فراهم آوردن امکانات لازم برای تمامی انسانها برخوردار است. راه زندگی میتواند راهی آزاد و توأم با زیبایی باشد. ولی ما راه را گم کردهایم. حرص و طمع روح انسان را مسموم و کور کرده. به وسیلهی ایجاد تنفر جهان را پراز موانع کرده و ما را به سمت بدبختی و خونریزی سوق داده است. ما (انسان مدرن) سرعت را ایجاد کردیم و بدینوسیله خود را هدف قرار دادیم. زندگی صنعتی با ایجاد تولید انبوه ما را در موقعیت "تقاضا" قرار داده. دانش ما، ما را خودخواه کرده و هوش و ذکاوت ما، ما را تبدیل به موجوداتی سخت و بی مهر و بی عاطفه کرده است. ما بیشتر از آنچه لازم است فکر میکنیم و کمتر از آنچه لازم است احساس. ما بیشتر از اتوماسیون (ماشینی کردن) به انسانیت نیازمندیم. بیشتر از هوش ما به مهربانی و خوش قلبی نیازمندیم. بدون این کیفیتها در زندگی، زندگی وحشیانه خواهد شد و تمامی سرمایه انسانی از بین خواهد رفت. هواپیما و رادیو ما را به هم نزدیکتر کرد. هویت اصلی این اختراعات، خوبی نهفته در انسان را ضجه میکشند. برادری جهانی را فریاد میکشند برای وحدتِ همگیِ ما انسانها. حتا صدای من الان به گوش ملیونها نفر در سراسر جهان میرسد. ملیونها زن و مرد و کودک نا امید. که قربانی سیستم شکنجه و به بند کشیدن انسانهای بیگناه هستند. به کسانی که قادر به شنیدن صدای من هستند میگویم ناامید نباشید. بدبختیای که الان دامنگیر ماست، حاصل حرص و طمع میباشد و گذراست. حاصل ناکامی انسانهائیست که از پیشرفت انسان وحشت دارند. تنفر در انسان خواهد مرد و دیکتاتورها نابود خواهند شد. و قدرتی که آنان از مردم گرفتهاند به تودهی مردم بازخواهد گشت. و نا مادامی که انسانیت نمرده است، آزادی از بین نخواهد رفت. ای سربازان! به خودتان حیوانیت کسانی که شما را خار میکنند راه ندهید. کسانی که شما را به بردهی خود تبدیل میکنند. که زندگی شما را رهبری میکنند. به شما دستور میدهند چه کاری باید انجام دهید، چگونه فکر کنید و چه چیزی را باید احساس کنید. کسانی که جیرهی غذای شما را تعیین میکنند و با شما مانند حیوانات برخورد میکنند و از شما به عنوان قربانیان جنگ استفاده میکنند. اختیار خود را به دست آنان ندهید. به آن انسانهای غیر طبیعی، انسانهای ماشینی با مغزهای ماشینی و قلبهای ماشینی. شما ماشین نیستید. شما حیوان نیستید. شما انسان هستید. و عشق به انسانیت را در سینه دارید. شما نفرت نمیورزید. تنها کسانی که مورد محبت واقع نشدهاند نفرت میورزند، تنها آنها و انسانهای غیرطبیعی. سربازان! در راه بردهداری نجنگید. در راه آزادی بجنگید. در کتاب سنت لوک آورده شده است: حوزهی پادشاهی و حکومت خدا در درون انسانهاست. نه یک انسان، نه گروهی از انسانها، بلکه در تمامی انسانها. درون شما. شما مردم دارای قدرت هستید. قدرت تولید ماشین، قدرت ایجاد خوشبختی. شما انسانها قدرت آزاد سازی و زیبا سازی این زندگی را دارید. قدرت تبدیل این زندگی به یک ماجرای فوقالعاده. پس به نام آزادی و برابری بیائید از این قدرت بهره بجوئیم. بیائید همگی با هم متّحد شویم. بیائید برای ایجاد یک دنیای بهتر و جدید بجنگیم. دنیای قابل قبول که در آن هر انسانی شانس کار کردن خواهد داشت. دنیایی که به شما آیندهای مطمئن و دوران پیری مناسب و امن خواهد داد. با دادن این وعدهها دیکتاتورها به قدرت رسیدهاند. ولی آنها دروغ میگویند. آنها به وعدههای خود عمل نخواهند کرد. هرگز این کار را نخواهند کرد. دیکتاتورها خود را آزاد کرده ولی مردم را به اسارت میکشند. پس بیائید برای رسیدن به یک آزادی واقعی بجنگیم. بیائید برای آزاد سازی جهان بجنگیم. تا مرزها و محدودههای ملیتی را کنار بگذاریم و از بین ببریم. حرص و طمع و تنفر و نپذیرفتن یکدیگر را کنار بگذاریم. بیائید برای یک دنیای با دلیل و منطق بجنگیم. دنیایی که در آن علم و دانش و پیشرفت، تمامی انسانها را به سمت خوشبختی هدایت خواهد کرد. پس به نام آزادی و برابری، بیائید همگی متّحد شویم...)
پ.ن:
- این نوشتار به هیچ عنوان شکوه و عظمت صحنهای را که فقط باید دید و شنید، منعکس نخواهد کرد. اگر لینک دانلود این قسمت از فیلم را پیدا کردم برایتان میگذارم.
- سه شنبهی ۲۶مرداد، ۱۷آگست، شصت و هفتمین سالروز تولد رابرت دنیرو (۱۹۴۳) بازیگر و کارگردان تکرار نشدنی سینمای جهان و برندهی دو جایزهی اسکار بود.

خیلی دلم میخواست مقالهای پیرامون زحمات و خدمات این مرد کم نظیر به سینما و بشری که محتاج این سینماست بنویسم. اما دریغ که در جهنم روزمرگی، فرصتها به گونهای سلب میشوند که حتا به چشم نمیآید. حالا فقط به یک یادآوری اکتفا میکنم. دمش گرم و سرش خوش باد!