يک لحظه پنجره را به سوي تو باز مي گذارم

تا تو در امتداد نفس هايت

شميم شاليزارهاي شمال را در اتاقم متراکم کني

و تصوير لبخندت را

همچون بوسه اي بي انتها

اول صبح

لب طاقچه ي پر از آينه ام بگذاري

و بخندي با من

تا باغ پر از آواز لبانت باشد

و من شکل گل نيلوفر را

وسط چشم تو ترسيم کنم

دست در دستانِ دلت بگذارم

و برقصم با تو

افسوس

اين فقط يک خواب است

و من اينجا تنها

عکس نگاهت را روي پنجره هاي مه گرفته

 آرام رسم می کنم

درد را هم بستر خود مي بينم

و زمستان را

ميهمان اتاق يخي ام

و همچنان در پي ات می آیم

از تمام لحظه ها می گذرم

و تا انتهاي جاده در میان برف

رد پاي چشمانت را

با اشک هاي خويش پاک مي کنم...

 

 پ . ن : با این که هیچوقت دوست نداشتم نوشته های عاشقانه ی خودمو ولی این و گذاشتم اینجا بخونید...

پ . ن : این شعر ناقصه. کاملش و باید از تو دفترام پیدا کنم. در ضمن پر از نمونه های "توارد"ه. حالا من دقیق نمی دونم کجاهاش. اون موقع جاری شد و ما هم کار خاصی نکردیم جز نوشتن. دوستان حرفه ای حتما میتونن تشخیص بدن.

پ . ن : اگر اشتباه نکرده باشم، حدودای سال 84 نوشته شده. زمان دقیقشو احتمالا فقط یه نفرمیدونه!