از دور نگاهش میکنم. زير باران قدم مي زند. آهسته... و مرا به خود مي خواند. با چشماني كه نمي دانم بارش باران آن را تر كرده،  يا جوشش آرام اشك...

حسرتناك

دور مي شوم از او...

 

اسفند ۸۱