فانوس
از دور نگاهش میکنم. زير باران قدم مي زند. آهسته... و مرا به خود مي خواند. با چشماني كه نمي دانم بارش باران آن را تر كرده، يا جوشش آرام اشك...
حسرتناك
دور مي شوم از او...
اسفند ۸۱
+ نوشته شده در Wed 30 Dec 2009 ساعت 6:10 توسط س. ستایش
|
سروش ستایش