تبليغاتX
شب تاب ها
از تمام دنیا برای من فقط خیال مانده است...

وبگاه شب تاب­ها برای همیشه بسته می­شود. سپاس بی شائبه­ام نثار دوستانی که بودنشان برای من در این مدّت مایه­ی دلگرمی و سرفرازی بود. نام بردن از تمام همراهانم نه مقدور است و نه پسندیده، که اگر خدای ناکرده دوستی از قلم افتاد حمل بر ناسپاسی گردد...

شاید اگز روزی، جایی، دلی مانده بود و قلمی و حس و حالی؛ دوباره مجازی نوشتن­هایم را از سر بگیرم. که در این صورت حتماً اطلاع رسانی خواهم کرد. ولی این روزها در سرم هوای دیگری است. اختیار ماندن از من سلب شده و به هرشکل راهیِ دیارِ ناکجا هستم.

اگر رنجشی برای عزیزی به هر عنوان به وجود آوردم عذرخواهی می­کنم.

تعطیلی این وبلاگ به منزله­ی تعطیلی من نیست. به همه­ی دوستان سر می­زنم و مطالبشان را می­خوانم. تا راه اندازی تارنمایِ جدید از همین­جا هم می­توانید برایم پیغام بگذارید.

و نکته­ی مهم و تکراری: من در این فضا با هیچکس دوستیِ "خاصی" نداشتم و همه­ی عزیزان برایم به یک اندازه قابل احترام بودند و هستند. اسامی ذکر شده در پست­ها هم به هیچ عنوان در زندگیِ شخصیِ من نقش "خاصی" نداشتند.

روزگار بر مرادتان باد.


موقتاً در "برداشت اول/ برداشت آخر" هستم.

نوشته شده توسط س. ستایش در ساعت 5:11 | لینک 

این سه کار کوتاه برای سه مسافر دیار نور و آفتاب و آینه؛ عرفان، آزیتا و سارا

(1)

برای تسلّایِ دلِ دریاییِ فاطیمای نازنینم، که سوگوار زیباترین فرزند آفتاب و باد است...

 

روز رفتنت

آسمان چشم من جشن گرفت

به تن لبهایم

کفن خنده ولی پوشاندند

*                

سقف چشمم سوراخ شد

چکه می­کردم از توی ذهنم

و هی می­افتادم روی زانوهایی

که یک زمان جای تو بود...

*

ماه من! روشنی­ام! 

جای تو در بغلم تنگ نبود

باید از اول این راه به من می­گفتی

بین ما فاصله­ایست

قدر یک اقیانوس...

* * *

تو که رفتی

اما

        اشکهایم

                   فاصله­ها را پر کرد...

 

(2)

برای الهام میزبان و درخت تناور صبرش

 

گناه کن

پنجره­ها باز است

ولی کسی تو را نمی­بیند

مدتهاست

عکس تو را قاب گرفته­اند

به تصوّر آنکه مرده­ای

آدمها

خنجر رستمند در پهلوی سهراب...

و جهان

لبخندی بی معنی است

به هرزگی­های همیشه...

* * *

آی دخترک سبزه رویِ لم داده بر ابرهای سپید!

من چقدر خسته­ام

بیا برویم

آدم

برای فرار

دو پای سالم نمی­خواهد

هوای تازه می­خواهد.

* * *

بیا دویدن را یاد بگیریم

                     من هر دو پایم را

                                    به تو قرض خواهم داد...

 

(3)

به بهارِ رفته­ام، سارا مالکی و غروب زود هنگامش

 

مرا نمی­خواهی

و من

رگهای دستم را

برای "با تو نبودن"

طناب دار کرده­ام

* * *

زمان گذشت

و من

هرگز نفهمیدم

چه کسی

برای نجات من

                  طناب را پاره کرد...

نوشته شده توسط س. ستایش در ساعت 23:7 | لینک  | 

یک- برای یک مخاطب اکیداً خاص

Ugly عزیز.

درباره اینکه آیا دچار قضاوت زودهنگام شدم یا نه، توضیحی ندارم. شاید حق با شما باشه. مسأله اینه که این موضوع دو سر داره و من فقط نصفشم! یعنی تا وقتی که شما چیزی نگید من نمی­تونم تشخیص بدم کجا دچار قضاوت زودهنگام شدم! پس اینکه با صداقت تمام از شما می­پذیرم که شاید دچار قضاوت زودهنگام شدم، دالّ بر این نیست که حتماً دچار قضاوت زودهنگام شدم! به قول آندره ژید: کسی چه می­داند/ شاید آن سوی تاریکی/ روزنه­ای به سمت نور بود... شاید شما هم دچار قضاوت زود هنگام شدید! نه؟ بگذریم. طولانیش نکنم.

اما کماکان مصرّم که هستی ما مجموعه­ی پارادوکسیکالی از "خواستن" و "شدنه" که درون اون، در عین حال که همه چیز اتفاق و تصادفه ولی هیچ چیز اتفاقی نیست...

جمله­ای که از شریعتی نقل کردی حسابی فروبردم به فکر... یاد روزهای شریعتی خوانی افتادم... در کل منظورتو گرفتم و تلنگرتو صمیمانه می­پذیرم. مرسی از ارجاعت به کتاب شریعتی.

 

دو- دو شعرِ لغزنده­یِ کوتاه

(1)

جهنّم ته درّه باشد

یا ته درّه، جهنّم؛

فرقی نمی­کند.

وقتی از این ارتفاع لیز می­خوری

دیگر هیچ چیز اهمیت ندارد...

(2)

جهان لیز می­خورد

از کفِ دستم

و یکراست می­افتد

تویِ خواب­هایِ تو

من ارتعاشی ابدی هستم،

از رؤیاهایی که نیست

و درست در لحظه­ای که شکل می­گیرم

نابود می­شوم

پیش از آنکه بیدار شوی

و مرا گم کنی...

 

سه- همه­ی پانوشت­های من!

عزیزم "پویا صداقت" بالأخره از سدّ بلند مجوز گذشت و کتابش به چاپ رسید. خوانش این کتاب که مجموعه رباعی­ها و اشعار آزاد کوتاه پویاست، توصیه­ی دوستانه­ی من به شماست. برای اطلاعات بیشتر به وبگاه پویا سر بزنید:

http://ruffian.persianblog.ir

از آرزوهای قلبیم اینه که هر چه زودتر کتاب "احسان افشاری" نازنین رو هم ببینم. وبگاه احسان رو هم مرور کنید و لذت ببرید:

http://www.od3.blogfa.com

پ.ن۱ : من مصداق کلمه­ی گرفتارم. ببخشید اگه نمی­رسم گاهی پاسخ کامنت دوستی رو بدم.

پ.ن۲ : علیرضای عزیزم (4biddenart) فیلتری و ما هم از تو بی خبر و دلتنگ. یه نشونی از خودت بده برادر!

 پ.ن۳ : تقریبا ۱۵۰ سال قبل در چنین روزهایی مردی به دنیا اومد که بعدها نام و آوازه اش جهانی شد. مردی که همین الان هم برای خیلی ها (من جمله خود من) منبع الهام و حقیقت است.

دو هایکو از رابیندرانات تاگور به پاسداشت زادروزش:

۱

خاک در  عوض خدمتش

درخت را به خود وابسته نگاه می دارد

آسمان چیزی نمی خواهد و آزادش می گذارد....

۲

تعصب می کوشد

حقیقت را در چنگال خود سالم نگاه دارد

با فشاری که آن را خواهد کشت...

 

نوشته شده توسط س. ستایش در ساعت 18:35 | لینک  | 

Ugly عزیز.

من دو تا اشتباه کردم. بهت گفتم "آثار شاعران بزرگ را، شاعران بزرگ می­فهمند". و گفتم که این جمله مالِ "پل سِزان" نقاش معروفه. راستش این جمله مال سزان نیست. یکی از دوستانم که برای ادامه تحصیل به فرانسه سفر کرده بود، کارت پستالی برام فرستاد. روی کارت پستال نقاشی سزان بود و پشتش، اون این جمله رو برام نوشته بود. و من هرچی فکر کردم یادم نیومد اصل جمله مال کیه. ولی دلم خواست بگم...

و اینکه...

بهت گفتم دلم می­خواد نوشته­هامو بخونی. ولی الان حرفمو پس می­گیرم. دیگه دلم نمی­خواد نوشته­هامو بخونی. نگاه تو فراتر از اینه که به این نوشته­ها خیره بشه.

ای کاش همه چیز یک بار دیگه تکرار می­شد. ای کاش زندگی یه دکمه­ی review داشت*...


* البته این زیاد هم خوب نیست! چون اونوقت باید می­نشستم روزی صدهزار بار صحنه­ای رو که فقط موجود جالبی مثل خودم می­تونه به وجود بیاره تماشا کنم! و فقط ما آدمهائیم که می­تونیم به این باور برسیم همه چیز اتفاق نیست...

ناگهان پیر می شویم...

نوشته شده توسط س. ستایش در ساعت 14:43 | لینک  | 

 

به چشم غرّه­های تو که نگاه می­کنم

سیر می­شوم

از بودنم

و فکر می­کنم

این عادلانه نیست

که تو انقدر از من دور باشی

و من انقدر به تو نزدیک

وقتی

یک بادبادک

بیشتر

بین ما فاصله نیست....


 

خبر اندینگ سال ۸۹ برای من خیلی بد بود... گری مور مرد عاشقانه­های همیشه­ی من درگذشت...

راک گری مور اما همچنان پا­بر­جاست...

و دو تا عکس از پروژه­های کاری در سال 89. انقد این پروژه­ها برامون عکسای خوب به ارمغان آورد که تصمیم گرفتیم یه تور عکاسی و به تعاقبش نمایشگاهی رو برای تابستون امسال ترتیب بدیم.

غروب

نوشته شده توسط س. ستایش در ساعت 16:40 | لینک  | 

تا مدت نامعلومی offم. در ضمن بیشتر اینجا هستم.


من + تو  = ما.

زندگی.

همه چیز درست بعد از رفتنت شروع می­شد. غم بعد از رفتنت شروع می­شد. شادی بعد از رفتنت شروع می­شد. همه­ی چیزهایی که می­خواستم بگویم و نگفتم و همه­ی چیزهایی که گفتم و نباید می­گفتم را بعد از رفتنت می­فهمیدم. بعد از رفتنت "می­فهمیدم". وقتی تو بودی "من" نبودم و همین که می­رفتی من شروع می­شد. تو نقطه­ی آغاز بودی. سفر بعد از تو بود. و من می­دانستم باید بروم. مسافرم. مسافر بودم. همیشه مسافر هستم. تا وقتی هستی در حال رفتنم. از خودم می­روم تا به تو برسم و تو هیچ­گاه تمام نمی­شدی. در من. تمام نمی­شوی در خودت. در هیچ کجا. همه جا بودی و هیچ کجا پیدات نمی­کردم. عینیت و تمامیت زیبایی بودی و غرق می­شدم در تو. خفگی بعد از تو شروع می­شد. که در عمقی که من بودم، غریقی جز تو نبود و تو نبودی که غریقی. خستگی بعد از تو شروع می­شد. انرژی بعد از تو تمام می­شد. خدایان در تو خلاصه می­شدند و جهان به تو ختم می­شد. کفر بعد از تو شروع می­شد ایمان من. آسمان بودی و پله­ای نبود برای رسیدن به تو. ولی پرواز با تو شروع می­شد که بال می­بخشیدی. و سقوط بعد از تو. من در چاههای زمین فرو می­رفتم که باز منتظرت شوم. که شاید بازگردی و بازم گردانی به همان اوج که بودم. و این بریدگی و وصل عذابم بود. چه عذاب شیرینی... و جان مایه­ی وجودم شد سرخوشی و ناخوشی این عذاب. رود بودی و تا جایی که دلت می­خواست مرا می­بردی. گاه تا دریا. گاه تا ساحل. "ای کاش" بعد از رفتنت شروع می­شد.به تمام حسرت­ها سوگند. ای کاش مرا و همه­ی ای کاش­ها را می­بردی با خودت. به اقصای بی­کران. به همان­جا که روشنی­اش چراغهای ضعیف قلبم را ناپدید می­کرد. تو مرا می­دیدی. شعله­ی آتشی که خاکستر می­شد. من تو را می­دیدم. خورشید مجسمی که راه می­رفت. می­خندید. عصبانی می­شد. گریه می­کرد. می­رقصید. و با من بود. گاهی البته. کوری بعد از تو شروع می­شد. افول می­کردم و در بی­خودی خود سر می­رفتم. گناه بعد از تو شروع می­شد. بی گناهی جایزه­ی با تو بودن بود. وسوسه بعد از تو می­آمد. ابلیس بعد از تو دوست می­شد. خدا بعد از تو غیب می­شد. قفس بدون تو معنی می­شد. جهان بعد از تو گم می­شد. مه می­شدم و مهر را از یاد می­بردم در ظلمات. آه...

لعنت به من... سؤال بعد از تو شروع می­شد. و همه­ی آن چیزهایی که استخوان­هایم زیر بارشِ بارانِ سنگینِ سنگیِ بی ملاحظه­اش خرد می­شدند... و حتا چیزهایی از این غمین­تر...

پشیمانی. بعد از تو. بعد از رفتنت...

ما ـ تو = من.

تنهایی بعد از رفتنت شروع می­شد...

مرگ...

زنجان ۲۲/۸/۸۹

۰۲:۳۰    


پ.ن: این قسمت کوتاه از داستان "یک نامه اندوه" تقدیم به خالیِ لحظات بی تو بودن که سخت سپری می­شود.

نوشته شده توسط س. ستایش در ساعت 14:32 | لینک  | 

میلاد با سعادتِ جنابِ مستطاب حضرت اجلِ اشرفِ اکرمِ امجدِ افخم سروش ستایش (کثرالله امثاله و ارفع­الله درجاته و مقامه المحمود انشاالله) بر تمام عاشقان و دوستداران و پیروانش مبارک!!!

پ.ن: جدای شوخی، دنیای کوچیکم کوچک­تر شد... حال و روز چندان درستی که ندارم. هر چند می­دونم این اوضاع و احوالم دیرپا نیست. خودمم نمی­دونم و حتا گاهی می­مونم که این همه انرژی رو از کجا می­یارم... چرا و چطور وقتی مطمئنم هر کس دیگه­ای جای من بود تا حالا صدتا کفن پوسونده بود، باز هم اول صبح با لبخند از خواب بلند می­شم و تا شب سعی می­کنم به چند نفر امید بدم و بگم "نگران نباش رفیق... همه چی درست میشه..."

آخ که چقدر دلم تنگ شده برای بعضی چیزها که نیست... چقدر دلم تنگ شده برای روزهایی که نیومده، برای آدم­هایی که ندیدمشون، برای جاهایی که نرفتمشون، چیزایی که نخریدمشون، و اون همه شعر و داستان که ننوشتمشون...

دلم در عطش یک قطره آزادی واقعی – نه فقط برای خودم، برای همه، برای مردمم، و شاید همه­ی مردم دنیا- تا منتها الیه تاریخ بشریت فریاد می­زنه و هربار تنها پاداشش اینه که به سلول تنگ­تری منتقلش می­کنن...

غمگینم. یاد یکی از شعرای شهرام شیدایی افتادم... می­رم بخونمش... شاید بعداً گذاشتم شمام بخونید.

اگر بودید.

اگر بودم...

نوشته شده توسط س. ستایش در ساعت 10:39 | لینک 

(به بهانه­ی اجرای پرفورمنس "کتیبه" اثر گروه آریامن به کارگردانی اهورا اخی)

یک جایی گفته بودم Performance Art رسانه­ی دنیای پست مدرن است. امروز هم بر همان گفته­ی قبلی خود مصّرم با این تفاوت که احساس می­کنم پرفورمنس آرت تنها جریان برآمده از پست مدرنیسم است که اِلمان­هایش از پست مدرنیسم فراتر رفته و در طی دو-سه دهه به چنان تکاملی دست پیدا کرده که کم­کم به مکتب و تفکری با شاخصه­های مستقل از پست مدرن دست می­یابد و خودش را از آن جدا می­کند. به نوعی می­خواهم بگویم پرفورمنس آرت، پست مدرن­تر از پست مدرنیسم است! و مگر غیر از این است که هر رسانه­ای یک قدم از جامعه­ی معاصر خویش جلوتر است؟ این تفاوت از آنجا ناشی می­شود که هنر اجرا* مانند خیل مکاتب یا سبک­ها و انشعاب­هایی که از دل پست مدرنیسم برآمد، تنها در مانیفست و سخنرانی و مقاله پراکنی خلاصه نشد. هر چند در کل تفکیک و مرزبندی خاص در دل جریانهای فرامدرن کم بود. بعضِ سبک­ها و مکاتبی که مشخصه­هایی مستقل از خود بروز می­دادند هم، به قول دکتر جلال زاده "نگره"هایی بر پست مدرنیسم بیش نبودند. اگر حتا ماهیاتاً پست مدرنیسم به دلایلی (از جمله نیل به اغراض و ایجاد مصادیقی برای مفاهیمی که خود را با آن تعریف کرده است) کاملا نتواند از اصول مدرنیسم بگذرد و به معنای دقیق کلمه "پسا" مدرن شود؛ لیکن پرفورمنس بدون هیچگونه اغماض و ترحمی از بیخ و بن تمامی اصول مدرنیسم را از بنیاد ریشه کن می­کند تا دیگر نیاز به رجوع به مفهومی به نام زمان (که تجدد و پساتجدد و سنت و... با لحاظ کردن آن معنا می­یابند) نداشته باشد. یعنی فقدان هرگونه وجه تشابه با مدرنیسم، برخلاف پست مدرنیسم. پرفورمنس آرت حتا خود را در لایه­های محدود فکری قرار نمی­دهد که بعد از گذشت مدتی بخواهد از آن فرار کند و اصلاً اجازه­ی محدود بودن را به طور کلی از مخاطب سلب می­کند تا تمامیت او را بدون کنترل و استحاله به او نشان دهد. شاید پرفورمنس به نوعی بتواند تنها مکتبی باشد که روح عاصی انسان فرهنگ زده و غرق در اطلاعات طبقه بندی نشده­ی گوناگون را ارضاء کند.

اهورا در صحنه ای از نمایش

پرفورمنس آرت مجموعه­ای پیچیده از مفاهیم، هنرها و ره­یافت­های مختلف است که شکنندگی شاخص­ترین ویژگی آن محسوب می­شود. طغیان و عصبیت در پرفورمنس آرت با آشفتگی و پریشانی مکاتب دیگر تفاوت زیادی دارد. پرفورمنس آرت با وجود اینکه واکنشی عصیان­گرایانه در برابر هر بنیاد و نهاد و نگرش است اما به هیچ عنوان ضد هنری نیست. بدبینانه و انسان گریز و پوچ گرا هم نیست. هرج و مرج و آنارشیم در هنر اجرا فرمالیته نیست. از ساختار و فرم هم ناشی نمی­شود. امری غریزی، هیجانی و درونی ولی کاملاً حساب شده و با ابعاد و نمودهای فراوان بیرونی می­باشد. (پارادوکس این جمله عین پارادوکسی است پرفورمنس آرت دارد!) فکر کن از فضای بیرون فراری هستی و به دنیای درون پناه آورده­ای و حال می­خواهی دنیای درونت را برای بیرونی­ که به آن هیچ اعتقادی نداری به نمایش بگذاری! یعنی واقعیت دنیای درونت را برای مجاز دنیای بیرون به تصویر بکشی. در واقع با فهم این قبیل نکات است که ناگهان مخاطب _هر چند کمی دیر_ درمی­یابد بازی خورده است و در واقع او نبوده که اجرایی را تماشا میکرده بلکه خودش در حال بازی بوده و دیگرانی که در پندار او بازیگر بوده­اند، در واقع چیزی جز تماشاگر عادی نبوده­اند و او خود مجریِ اجرایی بوده که می­خواسته تماشاچی­اش باشد. و این موضوع باعث به وجود آمدن لذتی خاص در وی می­شود. یعنی پرفورمنس شما را از خلق یک اثر باز می­دارد و در عوض همه­ی عوامل ظاهری و باطنی تولید اثر را تبدیل به جزیی از همان اثر یا فرآیند می­نماید. از نظر من به معنای عام، پرفورمنس آرت درک آزادی مطلق در لحظه­ی وقوع آن (اکنون) است.


*برگردان فارسی پرفورمنس آرت، که من چندان با آن موافق نیستم. 

 پ.ن: این مطلب خلاصه­ای از مقاله پانزده صفحه­ای من بود که هنوز تکمیل نشده. دوستانی که تمایل به خوندن کل مقاله دارند خبر بدن.

نوشته شده توسط س. ستایش در ساعت 13:13 | لینک  | 

به قول یه بنده خدا "این روزا گوزن­و سر نمی­برن..."

طرف تاریک ماه

موندم منی که شنبه تا سه شنبه زنجانم و از سه شنبه تا پنج شنبه هم تهران درگیر کارم چطور و با چه جرأتی یه پروژه جدید فیلم سازی رو استارت زدم!

هر چند این نیز بگذرد...

پ.ن: راستي اون بنده­ي خدا كه ذكر خيرش رفت امسال با همراهي و همكاري دو نفر ديگه تمام وقت گوش دادن به موسیقی ما رو به همراه خود ما تباه کردن! اولي "علیرضا افکاری"ي نازنين و دومي هم "روزبه بمانی" عزیز...

 

 

نوشته شده توسط س. ستایش در ساعت 14:16 | لینک  | 

اهانت به مقدسات یک ملّت، هر کجا و توسط هر کس که باشد، محکوم است. این موضوع (اهانت به قرآن کریم) حتّا اگر در مهد دموکراسی هم اتفاق افتاده باشد نوعی بدوّیت و تحجّر محسوب می­شود. موضوع اصلی فقط اهانت به قرآن نیست. بلکه ترس از تکرار این فاجعه در مدل­های دیگر آن است. خود کتاب سوزی هم نوعی رذالت است، چه برسد کتابی که برای عدّه­ای ارزش معنوی هم داشته باشد. شاید هنوز مشابه این مسأله برای کتب مقدس دیگر اتفاق نیفتاده باشد، ولی حتّا گمان این موضوع هم باعث تشویش خاطر است. این بهانه­های واهی آن هم در سرزمینی که ادعای صدور فرهنگ و تمّدن به سایر جوامع دارد، فقر و جهالت بشر معاصر را نشان می­دهد. این که "چون کسانی که به ما حملات تروریستی کردند مسلمان­اند"، پس همه­ی آنان این­گونه هستند، زیر سؤال بردن اولیه­ترین اصول منطقی است. قرآن هرگز کسی را به وحشی­گری و تروریسم تشویق نمی­کند. برداشت احمقانه و کوته فکرانه­ی عدّه­ای وهابی از کتاب مقدس اسلام را که نمی­توان به پای همه­ی مسلمانان نوشت. تازه این موضوع چه دخلی به دین اسلام دارد؟ اگر ما بخواهیم هر اشکال جزئی را با پاک کردن صورت مسأله حل کنیم، مگر می­شود در چنین دنیایی زیست؟ معلوم نیست قوه­ی تعقّل بشر کجا رفته است...

باز هم می­گویم، تمام ترس من تکرار چنین حماقتی در شکل و مدلهای دیگر است.

خدا عاقبت ما را بخیر کند...

 

نوشته شده توسط س. ستایش در ساعت 22:23 | لینک  |