وبگاه شب تابها برای همیشه بسته میشود. سپاس بی شائبهام نثار دوستانی که بودنشان برای من در این مدّت مایهی دلگرمی و سرفرازی بود. نام بردن از تمام همراهانم نه مقدور است و نه پسندیده، که اگر خدای ناکرده دوستی از قلم افتاد حمل بر ناسپاسی گردد...
شاید اگز روزی، جایی، دلی مانده بود و قلمی و حس و حالی؛ دوباره مجازی نوشتنهایم را از سر بگیرم. که در این صورت حتماً اطلاع رسانی خواهم کرد. ولی این روزها در سرم هوای دیگری است. اختیار ماندن از من سلب شده و به هرشکل راهیِ دیارِ ناکجا هستم.
اگر رنجشی برای عزیزی به هر عنوان به وجود آوردم عذرخواهی میکنم.
تعطیلی این وبلاگ به منزلهی تعطیلی من نیست. به همهی دوستان سر میزنم و مطالبشان را میخوانم. تا راه اندازی تارنمایِ جدید از همینجا هم میتوانید برایم پیغام بگذارید.
و نکتهی مهم و تکراری: من در این فضا با هیچکس دوستیِ "خاصی" نداشتم و همهی عزیزان برایم به یک اندازه قابل احترام بودند و هستند. اسامی ذکر شده در پستها هم به هیچ عنوان در زندگیِ شخصیِ من نقش "خاصی" نداشتند.
روزگار بر مرادتان باد.
موقتاً در "برداشت اول/ برداشت آخر" هستم.
این سه کار کوتاه برای سه مسافر دیار نور و آفتاب و آینه؛ عرفان، آزیتا و سارا
(1)
برای تسلّایِ دلِ دریاییِ فاطیمای نازنینم، که سوگوار زیباترین فرزند آفتاب و باد است...
روز رفتنت
آسمان چشم من جشن گرفت
به تن لبهایم
کفن خنده ولی پوشاندند
*
سقف چشمم سوراخ شد
چکه میکردم از توی ذهنم
و هی میافتادم روی زانوهایی
که یک زمان جای تو بود...
*
ماه من! روشنیام!
جای تو در بغلم تنگ نبود
باید از اول این راه به من میگفتی
بین ما فاصلهایست
قدر یک اقیانوس...
* * *
تو که رفتی
اما
اشکهایم
فاصلهها را پر کرد...
(2)
برای الهام میزبان و درخت تناور صبرش
گناه کن
پنجرهها باز است
ولی کسی تو را نمیبیند
مدتهاست
عکس تو را قاب گرفتهاند
به تصوّر آنکه مردهای
آدمها
خنجر رستمند در پهلوی سهراب...
و جهان
لبخندی بی معنی است
به هرزگیهای همیشه...
* * *
آی دخترک سبزه رویِ لم داده بر ابرهای سپید!
من چقدر خستهام
بیا برویم
آدم
برای فرار
دو پای سالم نمیخواهد
هوای تازه میخواهد.
* * *
بیا دویدن را یاد بگیریم
من هر دو پایم را
به تو قرض خواهم داد...
(3)
به بهارِ رفتهام، سارا مالکی و غروب زود هنگامش
مرا نمیخواهی
و من
رگهای دستم را
برای "با تو نبودن"
طناب دار کردهام
* * *
زمان گذشت
و من
هرگز نفهمیدم
چه کسی
برای نجات من
طناب را پاره کرد...
یک- برای یک مخاطب اکیداً خاص
Ugly عزیز.
درباره اینکه آیا دچار قضاوت زودهنگام شدم یا نه، توضیحی ندارم. شاید حق با شما باشه. مسأله اینه که این موضوع دو سر داره و من فقط نصفشم! یعنی تا وقتی که شما چیزی نگید من نمیتونم تشخیص بدم کجا دچار قضاوت زودهنگام شدم! پس اینکه با صداقت تمام از شما میپذیرم که شاید دچار قضاوت زودهنگام شدم، دالّ بر این نیست که حتماً دچار قضاوت زودهنگام شدم! به قول آندره ژید: کسی چه میداند/ شاید آن سوی تاریکی/ روزنهای به سمت نور بود... شاید شما هم دچار قضاوت زود هنگام شدید! نه؟ بگذریم. طولانیش نکنم.
اما کماکان مصرّم که هستی ما مجموعهی پارادوکسیکالی از "خواستن" و "شدنه" که درون اون، در عین حال که همه چیز اتفاق و تصادفه ولی هیچ چیز اتفاقی نیست...
جملهای که از شریعتی نقل کردی حسابی فروبردم به فکر... یاد روزهای شریعتی خوانی افتادم... در کل منظورتو گرفتم و تلنگرتو صمیمانه میپذیرم. مرسی از ارجاعت به کتاب شریعتی.
دو- دو شعرِ لغزندهیِ کوتاه
(1)
جهنّم ته درّه باشد
یا ته درّه، جهنّم؛
فرقی نمیکند.
وقتی از این ارتفاع لیز میخوری
دیگر هیچ چیز اهمیت ندارد...
(2)
جهان لیز میخورد
از کفِ دستم
و یکراست میافتد
تویِ خوابهایِ تو
من ارتعاشی ابدی هستم،
از رؤیاهایی که نیست
و درست در لحظهای که شکل میگیرم
نابود میشوم
پیش از آنکه بیدار شوی
و مرا گم کنی...
سه- همهی پانوشتهای من!
عزیزم "پویا صداقت" بالأخره از سدّ بلند مجوز گذشت و کتابش به چاپ رسید. خوانش این کتاب که مجموعه رباعیها و اشعار آزاد کوتاه پویاست، توصیهی دوستانهی من به شماست. برای اطلاعات بیشتر به وبگاه پویا سر بزنید:
از آرزوهای قلبیم اینه که هر چه زودتر کتاب "احسان افشاری" نازنین رو هم ببینم. وبگاه احسان رو هم مرور کنید و لذت ببرید:
پ.ن۱ : من مصداق کلمهی گرفتارم. ببخشید اگه نمیرسم گاهی پاسخ کامنت دوستی رو بدم.
پ.ن۲ : علیرضای عزیزم (4biddenart) فیلتری و ما هم از تو بی خبر و دلتنگ. یه نشونی از خودت بده برادر!
پ.ن۳ : تقریبا ۱۵۰ سال قبل در چنین روزهایی مردی به دنیا اومد که بعدها نام و آوازه اش جهانی شد. مردی که همین الان هم برای خیلی ها (من جمله خود من) منبع الهام و حقیقت است.
دو هایکو از رابیندرانات تاگور به پاسداشت زادروزش:
۱
خاک در عوض خدمتش
درخت را به خود وابسته نگاه می دارد
آسمان چیزی نمی خواهد و آزادش می گذارد....
۲
تعصب می کوشد
حقیقت را در چنگال خود سالم نگاه دارد
با فشاری که آن را خواهد کشت...
Ugly عزیز.
من دو تا اشتباه کردم. بهت گفتم "آثار شاعران بزرگ را، شاعران بزرگ میفهمند". و گفتم که این جمله مالِ "پل سِزان" نقاش معروفه. راستش این جمله مال سزان نیست. یکی از دوستانم که برای ادامه تحصیل به فرانسه سفر کرده بود، کارت پستالی برام فرستاد. روی کارت پستال نقاشی سزان بود و پشتش، اون این جمله رو برام نوشته بود. و من هرچی فکر کردم یادم نیومد اصل جمله مال کیه. ولی دلم خواست بگم...
و اینکه...
بهت گفتم دلم میخواد نوشتههامو بخونی. ولی الان حرفمو پس میگیرم. دیگه دلم نمیخواد نوشتههامو بخونی. نگاه تو فراتر از اینه که به این نوشتهها خیره بشه.
ای کاش همه چیز یک بار دیگه تکرار میشد. ای کاش زندگی یه دکمهی review داشت*...
* البته این زیاد هم خوب نیست! چون اونوقت باید مینشستم روزی صدهزار بار صحنهای رو که فقط موجود جالبی مثل خودم میتونه به وجود بیاره تماشا کنم! و فقط ما آدمهائیم که میتونیم به این باور برسیم همه چیز اتفاق نیست...

به چشم غرّههای تو که نگاه میکنم
سیر میشوم
از بودنم
و فکر میکنم
این عادلانه نیست
که تو انقدر از من دور باشی
و من انقدر به تو نزدیک
وقتی
یک بادبادک
بیشتر
بین ما فاصله نیست....
خبر اندینگ سال ۸۹ برای من خیلی بد بود... گری مور مرد عاشقانههای همیشهی من درگذشت...
راک گری مور اما همچنان پابرجاست...
و دو تا عکس از پروژههای کاری در سال 89. انقد این پروژهها برامون عکسای خوب به ارمغان آورد که تصمیم گرفتیم یه تور عکاسی و به تعاقبش نمایشگاهی رو برای تابستون امسال ترتیب بدیم.

تا مدت نامعلومی offم. در ضمن بیشتر اینجا هستم.
من + تو = ما.
زندگی.
همه چیز درست بعد از رفتنت شروع میشد. غم بعد از رفتنت شروع میشد. شادی بعد از رفتنت شروع میشد. همهی چیزهایی که میخواستم بگویم و نگفتم و همهی چیزهایی که گفتم و نباید میگفتم را بعد از رفتنت میفهمیدم. بعد از رفتنت "میفهمیدم". وقتی تو بودی "من" نبودم و همین که میرفتی من شروع میشد. تو نقطهی آغاز بودی. سفر بعد از تو بود. و من میدانستم باید بروم. مسافرم. مسافر بودم. همیشه مسافر هستم. تا وقتی هستی در حال رفتنم. از خودم میروم تا به تو برسم و تو هیچگاه تمام نمیشدی. در من. تمام نمیشوی در خودت. در هیچ کجا. همه جا بودی و هیچ کجا پیدات نمیکردم. عینیت و تمامیت زیبایی بودی و غرق میشدم در تو. خفگی بعد از تو شروع میشد. که در عمقی که من بودم، غریقی جز تو نبود و تو نبودی که غریقی. خستگی بعد از تو شروع میشد. انرژی بعد از تو تمام میشد. خدایان در تو خلاصه میشدند و جهان به تو ختم میشد. کفر بعد از تو شروع میشد ایمان من. آسمان بودی و پلهای نبود برای رسیدن به تو. ولی پرواز با تو شروع میشد که بال میبخشیدی. و سقوط بعد از تو. من در چاههای زمین فرو میرفتم که باز منتظرت شوم. که شاید بازگردی و بازم گردانی به همان اوج که بودم. و این بریدگی و وصل عذابم بود. چه عذاب شیرینی... و جان مایهی وجودم شد سرخوشی و ناخوشی این عذاب. رود بودی و تا جایی که دلت میخواست مرا میبردی. گاه تا دریا. گاه تا ساحل. "ای کاش" بعد از رفتنت شروع میشد.به تمام حسرتها سوگند. ای کاش مرا و همهی ای کاشها را میبردی با خودت. به اقصای بیکران. به همانجا که روشنیاش چراغهای ضعیف قلبم را ناپدید میکرد. تو مرا میدیدی. شعلهی آتشی که خاکستر میشد. من تو را میدیدم. خورشید مجسمی که راه میرفت. میخندید. عصبانی میشد. گریه میکرد. میرقصید. و با من بود. گاهی البته. کوری بعد از تو شروع میشد. افول میکردم و در بیخودی خود سر میرفتم. گناه بعد از تو شروع میشد. بی گناهی جایزهی با تو بودن بود. وسوسه بعد از تو میآمد. ابلیس بعد از تو دوست میشد. خدا بعد از تو غیب میشد. قفس بدون تو معنی میشد. جهان بعد از تو گم میشد. مه میشدم و مهر را از یاد میبردم در ظلمات. آه...
لعنت به من... سؤال بعد از تو شروع میشد. و همهی آن چیزهایی که استخوانهایم زیر بارشِ بارانِ سنگینِ سنگیِ بی ملاحظهاش خرد میشدند... و حتا چیزهایی از این غمینتر...
پشیمانی. بعد از تو. بعد از رفتنت...
ما ـ تو = من.
تنهایی بعد از رفتنت شروع میشد...
مرگ...
زنجان ۲۲/۸/۸۹
۰۲:۳۰
پ.ن: این قسمت کوتاه از داستان "یک نامه اندوه" تقدیم به خالیِ لحظات بی تو بودن که سخت سپری میشود.
میلاد با سعادتِ جنابِ مستطاب حضرت اجلِ اشرفِ اکرمِ امجدِ افخم سروش ستایش (کثرالله امثاله و ارفعالله درجاته و مقامه المحمود انشاالله) بر تمام عاشقان و دوستداران و پیروانش مبارک!!!
پ.ن: جدای شوخی، دنیای کوچیکم کوچکتر شد... حال و روز چندان درستی که ندارم. هر چند میدونم این اوضاع و احوالم دیرپا نیست. خودمم نمیدونم و حتا گاهی میمونم که این همه انرژی رو از کجا مییارم... چرا و چطور وقتی مطمئنم هر کس دیگهای جای من بود تا حالا صدتا کفن پوسونده بود، باز هم اول صبح با لبخند از خواب بلند میشم و تا شب سعی میکنم به چند نفر امید بدم و بگم "نگران نباش رفیق... همه چی درست میشه..."
آخ که چقدر دلم تنگ شده برای بعضی چیزها که نیست... چقدر دلم تنگ شده برای روزهایی که نیومده، برای آدمهایی که ندیدمشون، برای جاهایی که نرفتمشون، چیزایی که نخریدمشون، و اون همه شعر و داستان که ننوشتمشون...
دلم در عطش یک قطره آزادی واقعی – نه فقط برای خودم، برای همه، برای مردمم، و شاید همهی مردم دنیا- تا منتها الیه تاریخ بشریت فریاد میزنه و هربار تنها پاداشش اینه که به سلول تنگتری منتقلش میکنن...
غمگینم. یاد یکی از شعرای شهرام شیدایی افتادم... میرم بخونمش... شاید بعداً گذاشتم شمام بخونید.
اگر بودید.
اگر بودم...
(به بهانهی اجرای پرفورمنس "کتیبه" اثر گروه آریامن به کارگردانی اهورا اخی)
یک جایی گفته بودم Performance Art رسانهی دنیای پست مدرن است. امروز هم بر همان گفتهی قبلی خود مصّرم با این تفاوت که احساس میکنم پرفورمنس آرت تنها جریان برآمده از پست مدرنیسم است که اِلمانهایش از پست مدرنیسم فراتر رفته و در طی دو-سه دهه به چنان تکاملی دست پیدا کرده که کمکم به مکتب و تفکری با شاخصههای مستقل از پست مدرن دست مییابد و خودش را از آن جدا میکند. به نوعی میخواهم بگویم پرفورمنس آرت، پست مدرنتر از پست مدرنیسم است! و مگر غیر از این است که هر رسانهای یک قدم از جامعهی معاصر خویش جلوتر است؟ این تفاوت از آنجا ناشی میشود که هنر اجرا* مانند خیل مکاتب یا سبکها و انشعابهایی که از دل پست مدرنیسم برآمد، تنها در مانیفست و سخنرانی و مقاله پراکنی خلاصه نشد. هر چند در کل تفکیک و مرزبندی خاص در دل جریانهای فرامدرن کم بود. بعضِ سبکها و مکاتبی که مشخصههایی مستقل از خود بروز میدادند هم، به قول دکتر جلال زاده "نگره"هایی بر پست مدرنیسم بیش نبودند. اگر حتا ماهیاتاً پست مدرنیسم به دلایلی (از جمله نیل به اغراض و ایجاد مصادیقی برای مفاهیمی که خود را با آن تعریف کرده است) کاملا نتواند از اصول مدرنیسم بگذرد و به معنای دقیق کلمه "پسا" مدرن شود؛ لیکن پرفورمنس بدون هیچگونه اغماض و ترحمی از بیخ و بن تمامی اصول مدرنیسم را از بنیاد ریشه کن میکند تا دیگر نیاز به رجوع به مفهومی به نام زمان (که تجدد و پساتجدد و سنت و... با لحاظ کردن آن معنا مییابند) نداشته باشد. یعنی فقدان هرگونه وجه تشابه با مدرنیسم، برخلاف پست مدرنیسم. پرفورمنس آرت حتا خود را در لایههای محدود فکری قرار نمیدهد که بعد از گذشت مدتی بخواهد از آن فرار کند و اصلاً اجازهی محدود بودن را به طور کلی از مخاطب سلب میکند تا تمامیت او را بدون کنترل و استحاله به او نشان دهد. شاید پرفورمنس به نوعی بتواند تنها مکتبی باشد که روح عاصی انسان فرهنگ زده و غرق در اطلاعات طبقه بندی نشدهی گوناگون را ارضاء کند.

پرفورمنس آرت مجموعهای پیچیده از مفاهیم، هنرها و رهیافتهای مختلف است که شکنندگی شاخصترین ویژگی آن محسوب میشود. طغیان و عصبیت در پرفورمنس آرت با آشفتگی و پریشانی مکاتب دیگر تفاوت زیادی دارد. پرفورمنس آرت با وجود اینکه واکنشی عصیانگرایانه در برابر هر بنیاد و نهاد و نگرش است اما به هیچ عنوان ضد هنری نیست. بدبینانه و انسان گریز و پوچ گرا هم نیست. هرج و مرج و آنارشیم در هنر اجرا فرمالیته نیست. از ساختار و فرم هم ناشی نمیشود. امری غریزی، هیجانی و درونی ولی کاملاً حساب شده و با ابعاد و نمودهای فراوان بیرونی میباشد. (پارادوکس این جمله عین پارادوکسی است پرفورمنس آرت دارد!) فکر کن از فضای بیرون فراری هستی و به دنیای درون پناه آوردهای و حال میخواهی دنیای درونت را برای بیرونی که به آن هیچ اعتقادی نداری به نمایش بگذاری! یعنی واقعیت دنیای درونت را برای مجاز دنیای بیرون به تصویر بکشی. در واقع با فهم این قبیل نکات است که ناگهان مخاطب _هر چند کمی دیر_ درمییابد بازی خورده است و در واقع او نبوده که اجرایی را تماشا میکرده بلکه خودش در حال بازی بوده و دیگرانی که در پندار او بازیگر بودهاند، در واقع چیزی جز تماشاگر عادی نبودهاند و او خود مجریِ اجرایی بوده که میخواسته تماشاچیاش باشد. و این موضوع باعث به وجود آمدن لذتی خاص در وی میشود. یعنی پرفورمنس شما را از خلق یک اثر باز میدارد و در عوض همهی عوامل ظاهری و باطنی تولید اثر را تبدیل به جزیی از همان اثر یا فرآیند مینماید. از نظر من به معنای عام، پرفورمنس آرت درک آزادی مطلق در لحظهی وقوع آن (اکنون) است.
*برگردان فارسی پرفورمنس آرت، که من چندان با آن موافق نیستم.
پ.ن: این مطلب خلاصهای از مقاله پانزده صفحهای من بود که هنوز تکمیل نشده. دوستانی که تمایل به خوندن کل مقاله دارند خبر بدن.
به قول یه بنده خدا "این روزا گوزنو سر نمیبرن..."

موندم منی که شنبه تا سه شنبه زنجانم و از سه شنبه تا پنج شنبه هم تهران درگیر کارم چطور و با چه جرأتی یه پروژه جدید فیلم سازی رو استارت زدم!
هر چند این نیز بگذرد...
پ.ن: راستي اون بندهي خدا كه ذكر خيرش رفت امسال با همراهي و همكاري دو نفر ديگه تمام وقت گوش دادن به موسیقی ما رو به همراه خود ما تباه کردن! اولي "علیرضا افکاری"ي نازنين و دومي هم "روزبه بمانی" عزیز...
اهانت به مقدسات یک ملّت، هر کجا و توسط هر کس که باشد، محکوم است. این موضوع (اهانت به قرآن کریم) حتّا اگر در مهد دموکراسی هم اتفاق افتاده باشد نوعی بدوّیت و تحجّر محسوب میشود. موضوع اصلی فقط اهانت به قرآن نیست. بلکه ترس از تکرار این فاجعه در مدلهای دیگر آن است. خود کتاب سوزی هم نوعی رذالت است، چه برسد کتابی که برای عدّهای ارزش معنوی هم داشته باشد. شاید هنوز مشابه این مسأله برای کتب مقدس دیگر اتفاق نیفتاده باشد، ولی حتّا گمان این موضوع هم باعث تشویش خاطر است. این بهانههای واهی آن هم در سرزمینی که ادعای صدور فرهنگ و تمّدن به سایر جوامع دارد، فقر و جهالت بشر معاصر را نشان میدهد. این که "چون کسانی که به ما حملات تروریستی کردند مسلماناند"، پس همهی آنان اینگونه هستند، زیر سؤال بردن اولیهترین اصول منطقی است. قرآن هرگز کسی را به وحشیگری و تروریسم تشویق نمیکند. برداشت احمقانه و کوته فکرانهی عدّهای وهابی از کتاب مقدس اسلام را که نمیتوان به پای همهی مسلمانان نوشت. تازه این موضوع چه دخلی به دین اسلام دارد؟ اگر ما بخواهیم هر اشکال جزئی را با پاک کردن صورت مسأله حل کنیم، مگر میشود در چنین دنیایی زیست؟ معلوم نیست قوهی تعقّل بشر کجا رفته است...
باز هم میگویم، تمام ترس من تکرار چنین حماقتی در شکل و مدلهای دیگر است.
خدا عاقبت ما را بخیر کند...
